مهربون / آروم / مرموز / ناراضی و ... نمیدونم !
وقتایی که برات از آرزوهای رنگارنگم میگفتم و تو فقط میگفتی "میخوام بمیرم" خیلی تعجب میکردم !
باهات حرف میزدم اما تو میدونستی چی میگی !
همیشه میگفتی اگه اعظم بره من میمیرم ! منم که خواهرم ازدواج کرده بود میگفتم میفهمم چی میگی اما انگار نفهمیده بودم !
هیچ وقت به اندازه ی شبی که از مکه اومدم انرژی نداشتم اما فقط همون یه شب بود !
چون تو فرداش جدی جدی مردی ! و من دیگه اون حس و تجربه نکردم... و خواب دیدم داری برای رفتن به مکه از همه خداحافظی میکنی !
تو هفده سالگی رفتی وقتی هیچکی انتظارش و نداشت !
زهرای عزیزم ؛ که چهار ساله که دیگه ندارمت ؛ تولدت مبارک !
نباید خودخواه بود شاید نباید بگم اما خوشحالم که به تک آرزوت رسیدی !
خوشحالم که خدا انقد دوست داره!انقد که انقد دور بردتت که فرصت نمیکنی بیای تو خوابمون!خوشحالم که مثل ما با هزارتا آرزو دست و پنجه نرم نمیکنی !
کاش یه روز توام برام خوشحال باشی ؛ وقتی ببینی خدا ازم راضیه !
شاد باشی دخترخاله !
راستی چقد ازم دوری...

